عبدالکریم سروش در نظریه «دین حداقلی» با اتکا به استدلالهای نظری و شواهد تجربی، فقه را با نظامهایی محدود، کمظرفیت و تکلیفمحور معرفی میکند که توان بسط، تولید نظام حقوقی جامع یا مدیریت همه شئون فردی و اجتماعی را ندارند. او بر محدودیت ماهوی فقه، جدایی آن از اخلاق و معنویت، ناتوانی در پاسخگویی به تحولات اجتماعی، تمایل دین به قبض بر اساس نصوص، نیاز فقه به پیوند با الهیات و انسانشناسی و عقبنشینی تاریخی در برابر اصلاحات عرفی و اجتماعی تأکید میکند. این پژوهش با رویکرد تحلیلی ـ انتقادی، ضمن بازسازی قیاسهای منطقی در استدلالهای سروش، به ارزیابی آنها بر پایه منابع فقهی، قرآنی و روایی پرداخته است. نتایج نشان میدهد که برخلاف تلقی سروش، فقه اسلامیِ تاریخی و معاصر، گسترهای فراتر از عبادات فردی داشته و در حوزه معاملات، احوال شخصیه، حقوق کیفری و قواعد اجتماعی، ظرفیت نظری و عملی برای تنظیم نظام اجتماعی و پاسخ به نیازهای نوین دارد. پیوند مفهومی فقه و اخلاق در منابع اسلامی، انعطافپذیری اجتهاد در مواجهه با تحولات و جایگاه عقل و عرف بهعنوان عناصر ساختاری در فرآیند استنباط کارآمدی فقه را تقویت میکند. همچنین بررسی رجالی و دلالی روایات مورد استناد سروش نشان داد که برداشت او از آیه «لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ…» مبنی بر تحدید احکام شریعت فاقد سند معتبر بوده و با روایات صحیح امامیه ناسازگار است؛ آیه مذکور نهی از پرسشهای بیفایده و مفسدهانگیز را بیان میکند و نه محدودسازی قلمرو شریعت. بر این اساس، نظریه «دین حداقلی» در تقلیل جایگاه فقه و دین، با شواهد تاریخی، نقلی و عقلی مستند تعارض دارد.